تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ | ۱۲:۵۷ بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
شبی مردی را دیدم که پرده ی کعبه را گرفته بود و به درگاه خدا گریه و زاری می کرد ، پیش رفتم و گفتم : برادر ! به تو چه رسیده که این طور گریه و زاری می کنی ؟
گفت : من یکی از بناهای منصور دوانیقی بودم ، امر عجیبی برای من اتفاق افتاده ، به تو می گویم به شرط اینکه آن را به کسی نگویی
گفتم : خدا شاهد است تا تو زنده ای به کسی نمی گویم .

گفت : شبی منصور مرا طلبید و پسری از اولاد علی علیه السلام را به من تسلیم کرد و گفت : امشب تا صبح نشده است باید این پسر را در میان دیوار بگذاری این پسر هنوز خط عارضش ندیمیده و گیسوان بلندی داشت و نوری در صورتش ظاهر بود ، همین که خواستم او را زیر دیوار بگذارم ، دیدم مثل ابر بهاری گریه می کند و مضطرب است ، سبب را پرسیدم و گفتم : چرا این طور گریه می کنی ؟
گفت : به خدا برای خودم گریه نمی کنم ، گریه ام برای مادر پیرم است که مخالفت او را کردم ،
مدت یک سال بود مرا در خانه حبس کرده بود از ترس اینکه مبادا دشمنها مرا بگیرند ، هر وقت می خوابید دست به گردنم می انداخت ، اگر بر می خواستم او هم بر می خواست ، اگر می خوابیدم او هم می خوابید ، ولی خواب نمی رفت ، دیروز مادرم پیش من نبود ، از خانه بیرون آمدم نوکرهای خلیفه مرا گرفتند و آوردند ، پیش منصور ، حال که تو مرا میان دیوار می گذاری ، مادرم از من خبر ندارد ، نمی داند من کجا رفته ام ، می ترسم از غصه ی من هلاک شود ،
پرسیدم : مادر تو غیر از تو هم فرزندی دارد ؟
گفت : نه به خدا
با خودم گفتم ای نفس ! وای بر تو ، برای مال دنیا خود را به عذاب آخرت گرفتار می کنی ، به خدا قسم خدمتی برای خدا به او می کنم . 
سپس رفتم پیش پسرم و قصه ی سید علوی را به او گفتم ، بعد گفتم : ای فرزند آیا راضی می شوی تو را عوض این سید علوی زیر دیوار بگذارم و روزنه ای برای نفس کشیدنت درست کنم و فردا شب بیایم تو را بیرون آورم ؟
گفت : بلی
پس گیسوان آن سید را بریدم و صورتش را هم سیاه کردم و لباس کهنه ای به او پوشانیدم ، مثل بچه بناها ، بعد پسرم را میان دیوار گذاشتم و نزدیک صبح که شد آن بچه سید را برداشتم با خودم آوردم به منزل ، در بین راه با خودم فکر می کردم ، اگر منصور بر این امر مطلع شود و اگر همسرم بفهمد پسرش را زیر دیوار گذارده ام چه کنم ، در این اثنا به منزل رسیدم ، از ترس و نگرانی وسط خانه افتادم و بیهوش شدم ، ناگهان صدای در خانه یلند شد من بیشتر وحشت کردم ، گفتم خلیفه مطلع شده و فرستاده مرا ببرند و به قتل برسانند .

کنیزم رفت پشت در و پرسید : پشت در کیست ؟
فرمود : من فاطمه زهرا دختر پیغمبرم بگو به مولایت پسر ما را بیاورد و فرزندش را بگیرد
من بی اختیار برخاستم و به در خانه رفتم ، گفتم : خانم چه می فرمایی ؟
فرمود : ای مرد ! کار خوبی کردی ، خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمی کند ، فرزند ما را بیاور و فرزندت را بگیر
نگاه کردم دیدم فرزندم صحیح و سالم است ، او را گرفتم و آن بچه سید را آوردم و تحویل دادم و همان وقت توبه کردم و به اینجا آمدم ، همین که منصور فهمید بود من فرار کرده ام ، فرستاده بود تمام اموال مرا مصادره کرده بودند ، امیدوارم که خدا توبه مرا قبول کند.

(کتاب ثمرات الحیاه جلد سوم ص 494 در شرح قصیده ی ابی فراس از کتاب درالنظیم از احمد حنبل نقل کرده)



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۹ | ۱۱:۴۴ قبل از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
حاج آقا جواد فرمودند : پدرم شبها زود می خوابید تا صبح بتواند برای نماز شب و مناجات برخیزد و وقتی از خواب برمی خواست مقداری چای صرف می کرد تا برای مناجات و عبادت نشاط پیدا کند .

خانم والده می فرمودند که یکبار از خواب بیدار شدم دیدم آقا در دل شب در آن سکوت و تاریکی مثل ابر بهاری اشک می ریزد و فریاد و ناله عاشقانه اش سکوت شب را درهم شکسته است ، با تعجب پرسیدم : آقا! این همه گریه برای چیست؟!

آقا فرمودند : از آن چیزی که من اطلاع دارم اگر شما مطلع بشوی به کوهها فرار می کنی ، سپس فرمودند : من تعجب می کنم که چرا تا حالا دیوانه نشده ام .

(اسوه سالکان)

 

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۸ | ۱۰:۵۳ قبل از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

آیت الله مرندی با اینکه به سیر و سلوک مشغول بوده و در اجرای اوامر عرفانی استاد یک لحظه غفلت نمی کرد و با تمام توان به طی مراحل عالی معنوی توجه داشت ، در استفاده از درسهای رسمی حوزه نیز جدیت و پشتکار وصف ناپذیری داشته است ، لذا با همت بلند به طور منظم در دروس خارج فقه و اصول اساتید متبحر و نامی حوزه نجف شرکت می کرد که از جمله آنهاست : آیت الله ابوالحسن اصفهانی ، آیت الله محمد حسین نائینی ، آیت الله شیخ علی ایروانی ، آیت الله آقا ضیاءالدین عراقی ، علامه محمد حسین غروی اصفهانی ، علامه بادکوبه ای و درس اخلاق آیت الله زاهدی قمی .

حاج آقا رحمتی فرمودند : استادم آیت الله میرزا علی اکبر مرندی بسیار از آیت الله ایروانی یاد می کردند و از مراتب علمی ایشان تجلیل می نمودند .

آیت الله مرندی در درس پر آوازه آقا ضیاءالدین عراقی شرکت کرده و از ایشان اجازه اجتهاد گرفته است.

آیت الله جعفری همدانی که در سال 1345 قمری یکسال بعد از تشرف آیت الله مرندی به نجف اشرف به حوزه علمیه نجف آمده و درباره درس آیت الله عراقی میگوید :

(( مرحوم آقا ضیاء عراقی بیان فوق العاده ای داشت ، یک مطلب را به چند بیان می گفت ، ایشان هم فقه میگفت و هم اصول ، ولی عمده درس اصول ایشان بود ، اصول فقه ایشان خیلی قوی بود ...

شاگردان ایشان در کوشایی ضرب المثل بودند ، نوعا در درس ایشان کسانی شرکت میکردند که عشق به تحقیق و علم داشتند ، چون ایشان شهریه ای به شاگردان نمی داد تنها علاقه به تحقیق و درس موجب جذب شاگردان شده بود .

مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی فقه بسیار خوبی داشت ، مرحوم آقا شیخ محمد تقی آملی فقه ایشان را بر فقه آقای نائینی ترجیح میداد . ))

حکیم فرزانه و عالم وارسته و فقیه متبحر و اصولی نامی علامه محمد حسین غروی اصفهانی نقش به سزایی در شکل گیری شخصیت علمی و معنوی آیت الله مرندی داشتند ، آیت الله مرندی در آخرین دوره اصول ایشان شرکت فرمود و این دوره از خصوصیت خاصی برخوردار بود ، این دوره اصول که از طولانی ترین دوره های تدریس او به شمار می رفت در سال 1344 قمری آغاز و به سال 1359 قمری به پایان رسید ، وی در این دوره پانزده ساله بسیاری از غوامض و معضلات اصول را تحلیل و تحقیق فرمود و بر اصول ، تعلیقات و حواشی سودمندی نگاشت.

علامه شاگردان برجسته ای تربیت نمود که از جمله آنها علامه طباطبایی ، آیت الله خویی ، آیت الله مظفر و آیت الله بهجت بودند .

آیت الله مرندی با آیت الله خویی هم دوره بوده و در درس آقای نائینی ، آقا ضیاء عراقی ، آقای اصفهانی و دیگران شرکت میکردند ، یکی از خدمتهای بزرگی که آیت الله مرندی به آیت الله خویی انجام داد مرتبط ساختن ایشان با آیت الله قاضی بود .

حاج میرزا علی محدث نیز از آیت الله مرندی نقل کردند که آیت الله میرزا علی قاضی به آیت الله خویی فرموده بود که شما برای مرجعیت ساخته شده اید و در این راستا باید خود را آماده نمایید .

(اسوه سالکال)



تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ | ۱۰:۳۲ قبل از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
آیت الله مرندی بارها از آن دو دوست عزیز(علامه طباطبایی و برادرش آیت الله الهی طباطبایی) به نیکی یاد می کردند و می فرمودند : در آن حجره مسائل بسیار ظریف مطرح می شد که انسان را از خود بی خود می ساخت .

آقای قاضی شاگردان بسیاری داشت ولی دوازده نفر را انتخاب کرده و یک بحث خصوصی شبانه برای آنان برگزار کرده بود که از جمله آنها این سه هم حجره بودند ، آقای مرندی شیفته  و دلباخته آقای قاضی بودند و شانزده سال با اراده شگفت انگیزی در محضر این استاد عرفان بود و استاد نیز عنایت ویژه ای به این عارف شوریده داشته است چنانچه مریدانش نیز این نکته را دریافته بودند ، برای همین نیز هر وقت آقای قاضی برای نماز جماعت حاضر نمی شدند از آقای مرندی با اصرار می خواستند تا به جای استاد بایستاد و نماز جماعت را برپا دارد.   (اسوه سالکان)

 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر می بخشد زلالش

میان جعفر آباد و مصلا
عبیر آمیز می آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی
بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آن جا
که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست
چه داری اگهی چون است حالش

مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر
نکردی شکر ایام وصالش



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۳۰ | ۱۶:۴۹ بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
آیت الله مرندی می فرمودند :
من برای چند روز استراحت از تبریز به مرند آمده بودم ، مسئول پست شهرمان که مرد متدینی بود به دیدنم آمد و صد قِران به من داد و گفت : برو به کربلا برای من نایب الزیاره باش .
خدمت استادم آیت الله انگجی رسیدم و این مسئله را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان نیز صلاح دیدند این پیشنهاد را بپذیرم ، لذا آماده این سفر معنوی گشتم ، با دو مسافر دیگر درشکه ای کرایه کردیم و رهسپار کربلا شدیم .
بعد از زیارت مرقد مطهر ابا عبدالله علیه السلام به نجف اشرف مشرف شدم و بعد از اتمام زیارت خداوند متعال به دلم انداخت که همانجا بمانم و من حدود شانزده سال آنجا اقامت گزیدم یعنی از سال 1304 شمسی تا 1319 شمسی که در اولین ورودم با علامه طباطبایی و الهی طباطبایی آشنا شدم و با آنها هم حجره گشتم .
شایان ذکر است که علامه و برادرش نیز همان سال به نجف آمده بودند و این سه بزرگوار ده سال با هم هم حجره بودند و علامه سال 1314 شمسی به ایران بازگشت.  (اسوه سالکان)

 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ